تبلیغات
پایتخت علم و دانش - داستان
شنبه 5 دی 1388

داستان

   نوشته شده توسط: آرتین ترشیزی    نوع مطلب :سرگرمی ،

فرناندو سورنتینو در 8 نوامبر1942در بوئنوس آیرس متولد شد. تا كنون شش مجموعه داستان كوتاه و یك رمان و مجموعه هایی برای كودكان و همچنین دو كتاب مصاحبه از او منتشر شده است. جوایز ادبی متعددی نیز دریافت كرده.

حكایتی روشنگر

گدایی درستكار در خانه ی مجللی را زد. سر پیشخدمت بیرون آمد و گفت:"بفرمایید آقا. چه می خواهید؟

گدا پاسخ داد:"صدقه، به خاطر خدا."

"باید به خانم خانه بگویم."

سر پیشخدمت با خانم خانه مشورت كرد و او كه زنی لئیم بود گفت:"جرمیا، به آن مرد  قرصی نان بده. فقط یكی  و در صورت امكان از روز گذشته."

جرمیا كه در نهان عاشق خانم خانه بود برای خوشنودی او دنبال نان بیاتی گشت، سخت مثل سنگ و آن را به گدا داد. گفت:" بفرمایید" و دیگر مرد را آقا خطاب نكرد.

گدا گفت:" خداوند به شما بركت دهد."

جرمیا در بزرگ بلوطی خانه را بست . گدا قرص نان را زیر بغل زد و رفت. به خرابه ای رسید كه شب وروزش را آن جا سپری می كرد. زیر سایه ی درختی نشست و شروع به خوردن نان كرد كه  دندان اش به جسم سختی خورد و یكی از دندان های آسیایش شكست.

 تعجب كرد وقتی همراه خرده های دندان حلقه ا ی طلایی با مروارید و الماس در دست اش آمد.

به خودش گفت:" چه شانسی، این را خواهم فروخت و برای مدت زمان زیادی پول خواهم داشت."

اما بلافاصله درستكاری اش مانع این فكر شد: " نه، باید حلقه را به صاحب اش برگردانم."

روی انگشتر حروف ج. ز  كنده شده بود. گدا كه نه كودن بود و نه تنبل، به مغازه ای رفت و دفتر تلفن را نگاه كرد و دید  فقط یك خانواده در شهر وجود دارد كه نام فامیل اش با " ز" شروع می شود: زوفنیا.

با خوشحالی از این كه می توانست درستكاری اش را نشان دهد به طرف خانه زوفنیا راه افتاد. متحیر شد وقتی كه دید این همان خانه ای ایست كه نان حاوی حلقه را از آن جا گرفته. در زد. جرمیا در آستانه ی در ظاهر شد و پرسید:" چه خدمتی می توانم بكنم؟"

گدا گفت:" این حلقه را در نانی كه در كمال خوبی مدتی پیش به من دادید ، پیدا كردم." جرمیا حلقه را گرفت و گفت:‌" باید به خانم خانه اطلاع بدهم."

با خانم خانه مشورت كرد ، او خوشحال و آواز خوان گفت" خوش به سعادت من"! انگشتری كه هفته ی پیش در حین خمیر كردن آرد گم كرده بودم این جاست! این ها حروف اول اسم من هستند: جوسرمینا زوفنیا."
بعد از یك دقیقه اضافه كرد" جرمیا ، برو و به آن مرد خوب هر چه كه خواست به عنوان پاداش بده ، البته  گران قیمت نباشد."

جرمیا دم در رفت و به گدا گفت:" بگویید برای این كار خوبی كه انجام دادید چه پاداشی می خواهید؟"

گدا پاسخ داد:" قرصی نان برای رفع گرسنگی ."

جرمیا كه هنوز عاشق خانم خانه بود برای خشنود ساختن اش قرصی نان بیات به سختی سنگ پیدا كرد وبه گدا داد.

"بفرمایید آقا"

"خداوند به شما بركت بدهد"

جرمیا در بزرگ بلوطی را بست. گدا قرص نان را زیر بغل زد و به راه افتاد. زیر سایه ی درخت نشست و شروع به خوردن نان كرد. ناگهان دندان اش به جسم سختی خورد و احساس كرد كه دندان آسیاب دیگرش خرد شده و با تكه های دندان حلقه ی ارزشمند طلای دیگری با الماس و مروارید پیدا كرد.

یك بار دیگر حروف ج.ز را تشخیص داد و دوباره  حلقه را به جوسرمینا زوفنیا برگرداند و به عنوان پاداش قرصی نان گرفت كه در آن حلقه ی سوم را پیدا كرد و دوباره پس داد و به عنوان پاداش قرص چهارم نان سخت را گرفت كه در آن...

از آن روز پر سعادت تا روز بد اقبالی مرگ اش گدا با شادی و بدون مشكلات مالی زندگی كرد. فقط باید هر روز حلقه ای كه در نان پیدا می كرد به صاحب اش بر می گرداند.

خصوصیت و ماهیت

در25 ژوئیه وقتی سعی كردم حرف A را تایپ كنم، متوجه زگیل كوچكی  روی انگشت كوچك دست چپ ام شدم. در روز بیست و هفتم به نظر بزرگ تر می رسید. روز سوم اوت با كمك یك ذره بین زرگری توانستم شكل آن را تشخیص بدهم. یك جور فیل كوچك بود، اما فیلی در جزییات تمام كه از انتهای دم كوچك اش به انگشت من متصل شده بود. از آزادی حركت بهره مند بود مگر در مواقعی كه نیروی حركت اش كاملا" به میل من وابسته بود.

مغرورانه، وحشت زده و با دودلی آن را به دوستان ام نشان دادم،مشمئز شدند و گفتند یك فیل روی انگشت كوچك نمی تواند چیز خوبی باشد، بهتر است به یك دكتر پوست مراجعه كنم. به حرف های شان گوش ندادم، دیگربا كسی مشورت نكردم. كاملا" خودم را وقف مطالعه ی تكامل فیل كردم.

در روزهای پایانی ماه اوت به یك فیل كوچك دوست داشتنی خاكستری به اندازه درازای انگشت من تبدیل شده بود هرچند ضخامت اش كمی بیشتر بود. تمام روز با فیل بازی كردم. گاهی از آزاراش لذت می بردم، از قلقلك دادن اش و این كه یادش بدهم پشتك بزند و از موانع كوچكی مانند جعبه كبریت، مداد تراش یا پاك كن بپرد.

وقتش رسیده بود كه برایش نامی انتخاب كنم. به اسامی احمقانه و قدیمی كه مناسب یك فیل باشد فكر كردم: دامبو،جامبو،یامبو... بالاخره تصمیم گرفتم او را فیل كوچولو صدا بزنم.

دوست داشتم كه به او غذا بدهم. روی میز خرده نان، برگ كاهو وعلف پهن می كردم و دور از آن ها روی لبه ی میز یك تكه شكلات می گذاشتم.  فیل سعی می كرد كه خودش را به آن ها برساند. اما اگر دست ام را محكم نگه می داشتم نمی توانست به آن ها برسد. در این موارد بود كه می پذیرفتم فیل یك بخش، ضعیف ترین بخش از خود من است. كمی بعد وقتی فیل به اندازه یك موش شد نمی توانستم به سادگی كنترلش كنم. انگشت كوچك من برای مقاومت در برابر بیقراری او خیلی ضعیف بود.اما باز دچار این توهم بودم كه این پدیده فقط به رشد فیل محدود می شود. وقتی  اندازه یك بره شد از این اشتباه بیرون آمدم. در آن روز من هم به اندازه ی یك بره بودم.

آن شب و چند شب دیگر نیز من روی شكم خوابیدم در حالی كه دست چپ ام از تختخواب بیرون بود.

فیل كنار من روی زمین می خوابید. بعد از آن مجبور بودم صورت ام را به طرف پایین،سرم روی تن فیل و پاهایم را بر پشت اش قرار دهم یعنی بالای آن می خوابیدم. تقریبا" بلافاصله فهمیدم كه بخشی از كفل اش كافی است. بعد هم دم اش. بعد از مدتی نوك دم اش، جایی كه من روی آن فقط یك زگیل  نامحسوس بودم.

 آن زمان می ترسیدم كه ناپدید شوم، دیگر من نباشم، فقط میلیمترساده ای از دم فیل باشم. بعدها ترسم از بین رفت واشتهایم را دوباره به دست آوردم. یاد گرفتم خودم را با ته مانده خرده نان ها،علف و حشرات میكروسكوپی سیر كنم.

البته این قبلا" بود. حالا یك بار دیگر جایگاه با ارزش تری روی دم فیل به دست آوردم. درست است، من هنوز به او وابسته هستم. اما حالا می توانم یك بیسكویت كامل را بگیرم و بطور نامحسوسی  مردمی را كه از سیرك بازدید می كنند تماشا كنم.

در این مرحله از بازی خیلی خوش بین هستم.می دانم كه فیل در حال كوچك  شدن است. در نتیجه با حس قابل انتظار برتر بودن از طرف تماشاگران بی توجه پر شدم، كسانی كه برای ما بیسكویت پرتاب می كردند، كسانی كه فقط به فیل آشكاری كه در مقابل شان بود باور داشتند. بدون تردید به این كه او چیزی نیست جز نشانی بالقوه از هستی نهانی كه هنور در انتظار است.


foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:10 بعد از ظهر
Hello everyone, it's my first pay a visit at this site,
and article is truly fruitful designed for me, keep up posting these articles.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:18 بعد از ظهر
With havin so much content and articles do you ever run into any problems of plagorism or copyright infringement?
My blog has a lot of completely unique content I've either written myself
or outsourced but it seems a lot of it is popping it up all over the web without my agreement.
Do you know any ways to help prevent content from being stolen? I'd genuinely appreciate it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر