تبلیغات
پایتخت علم و دانش - کاروانسرا
شنبه 5 دی 1388

کاروانسرا

   نوشته شده توسط: آرتین ترشیزی    نوع مطلب :سرگرمی ،

کاروانسرا

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. پی اش را من نکندم . دیوارش را من نچیدم. من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته. دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیارداری اش با اوست.

همه می آیند و می روند. هیچ کس نمی ماند. نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست

کاش قلبم خانه بود. خانه ای کوچک وکسی می آمد ومقیم می شد، می ماند وزندگی می کرد. 

هربار که مسافری می آید، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق. هربار دل می بندم و هربار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.

نمی گذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود، بیرونش می کند.

ومن هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را خالی خالی ، تهی تهی

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود. با صلابت و سنگین و نرم

آن روز دیوارها فرو خواهند ریخت و قندیل ها آتش خواهند گرفت وآن روز آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد

آن روز نه دیگر قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر